|
:::::::::::::::::::::: |
|---|
| آرشیو مطالب اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 آرشيو :::::::::::::::::::::: |
موضوعات مطالب :::::::::::::::::::::: |
لینکستان |
صدای ساقی |
|
:::: فاصله ی دوستی :::: |
|
امروز صبح یه دوست قدیمی را دیدم، از حدود هشت یا نه سال قبل توی مسجد هم را می شناختیم، اما واقعیتش اینه صبح تا حالا هر چقدر فکر می کنم چهره ی دوستی که چادر داشت و حجابش کامل بود را اصلا یادم نمی یاد، نمی دونم شاید به خاطر زمان زیادی که گذشته، شاید هم به خاطر فاصله ی زیادیه که دوستم از باورهای قبلیش گرفته. توی چند ماه گذشته این اتفاق بارها تکرار شده، دوستان قدیمی زیادی که حالا هیچ کدوم آشنا نبودند برام، تا جایی که چندتایشون کاملا ندیده می گرفتند آشنا بودن زمان قدیم را، یادمه دبیرستان که بودم یکی از معلم ها همیشه به خاطر نوع پوششم کلمات خاص تحقیر کننده به کار می برد اما حالا که نزدیک ده سال از اون روزها گذشته تنها کسی که کمترین فاصله ی فکری را در رعایت کردن حجاب باهام داره همون معلمه که گاهی می بینم و با هم مثل دو تا دوست هستیم. دلم گرفته، با خودم فکر می کنم چرا من دوست خوبی براشون نبودم...؟
|
| ::: ::: |
***************************************
|
:::: انگشت های مادر بزرگ :::: |
|
امروز نگاهم افتاد به انگشت های مادر بزرگ، لاغر و سیاه و فرسوده، شاید دوست نداشته باشه بنویسم روزی چندتا قرص می خوره. چند وقت دیگه سی سال می شه که پدر بزرگ، با تمام عشقی که به همسر و فرزندانش داشت، با تمام تلاشی که برای بدست آوردن مادر بزرگم کرده بود همه را گذاشت و رفت؛ پدر بزرگ شهید شد. آره سی سال داره می شه که خیلی از این سی سال را من یادم نیست و خیلی دیگه اش را یادمه، یادمه که همیشه پشت لبخند مادر بزرگ خستگی موج می زد، مادر من و مادر بزرگم یه خانواده از تمام خانواده های شهیدی هستند که رنج و خستگی از روزی که مرد خانه رفت توی یکی از اتاق ها جای مرد خانه ساکن شد، خاله ها و دائی من چند تا از میلیون ها فرزند شهیدی هستند که از زبان لال شده مردم بی دین تحقیرها شنیدند به سبب نداشتن پدر. مادر بزرگ من تنها همسر شهیدی نبوده و نیست که به خاطر رنج هایی که کشیده توی این سالها شده کلکسیون بیماری. با خودم فکر می کنم کاش می توانستم حتی به اندازه ی ذره ای حس کنم سنگینی بار خستگی هاش را، کاش می شد به اندازه ی ثانیه ای شنونده واقعی درد دلهاش باشم، دردهای سی ساله ای که بی صبر کردند مادر بزرگ را و باعث می شوند هر روز آرزوی نبودن را از زبانش بشنوم.
|
| ::: ::: |
***************************************
|
:::: من از حجاب خودم خجالت نمی کشم :::: |
|
همیشه با خودم فکر می کردم باید آنقدر حجاب خودم را باور داشته باشم که اگه توی یه محیط خاص قرار گرفتم از نوع پوشش خودم خجالت نکشم که هیچ، تاثیر گذار هم باشم. امروز توی دانشگاه داشتم وضو می گرفتم که دوتا دختر اومدند و توی آینه شروع کردند به آرایش کردن، داشتم روسری و چادرم را سرم می کردم و دو دل بودم که برگردم و توی آینه نگاه کنم و روسریم را مرتب کنم یا بیخیال بشم و بذارم اونها به حال خودشون باشند و اصلاً تاثیری از حضور من نبرند، یه لحظه به خودم گفتم این آینه توی یه دانشگاه اسلامی از اموال بیت المال برای مرتب بودن پوشش منِ دختر مسلمان گذاشته شده نه برای رفتار غیر اسلامی افراد دیگه، به همین خاطر بدون اینکه حتی نگاهی به اطراف بندازم برگشتم طرف آینه و شروع به مرتب کردن روسریم کردم، به ثانیه نکشید که اون دختر ها دست از ادامه کارشون برداشتند و از اونجا رفتند، خوشحال شدم که حداقل به اندازه چند لحظه افرادی را خجالت زده از رفتار اشتباهشون کردم، بعد هم از خدا خواستم این خجالت چند لحظه ای حداقل یه تاثیری در برطرف کردن رفتار اشتباهشون برای همیشه داشته باشه.
|
| ::: ::: |
***************************************
|
:::: سال تحویل شد :::: |
|
بالاخره سال تحویل شد، چه اتفاق بزرگی گاهی و البته نه همیشه. چقدر همه درگیر بودیم و هستیم روز های آخر، انگار عمرمان ثانیه های آخر را پشت سر می گذارد و اگر از زمانی بگذرد دیگر هیچ چیز فایده ندارد. همیشه روزهای آخر سال مادر نمی داند کدام کارِ خانه را انجام دهد و پدر در تکاپوی فراهم کردن عیدی شیرین برای فرزندانش چون جوانی در حرکت است، مادر خانه تکانی می کرد و پدر یاریش می رساند، کارها تمام شود و نشود و سال تحویل می شود و انگار دیگر هیچ کاری فایده ندارد. بگذریم... مادران غزه هم گویا این روزها خانه تکانی می کردند، آری آنها هم در تلاش بودند، آخر می خواستند اگر بشود خانه ی دلهایشان را از محبت فرزندان پرواز کرده یشان خالی کنند، پدران غزه هم کمک می کردند، یادگاری ها را پنهان می کردند برای آرامش دل مادر... توانستند و نتوانستند سال تحویل شد، حالا و این ساعات مادران غزه بغض کرده اند که کارشان به سرانجام نرسیده و پدران غزه گوشه ای اش نشسته اند که چرا تلاش هایشان بی نتیجه ماند... بعد من و تو با خیالت راحت نشسته ایم و نوروز به یکدیگر تبریک می گویم، ای کاش کمی، فقط کمی با دلهایمان هم دردی می کردیم تا رنجشان را...
|
| ::: ::: |
***************************************
|
:::: خاطرات خاکی(1) :::: |
|
بعد از چهار سال بابا اجازه داده برم جنوب، اینکه می گند هرکی بره جنوب یه شهید براش دعوت نامه می بره را می شه گفت به چشم دیدم، اصلاً نمی شد با بابا بحث خادم شدن را مطرح کرد، بعد نفهمیدم چی شد اجازه داد برم اونم خادم، خودم هم هنوز توی بُهت هستم. جزیره مینو... دیروز مامان گفت بابا بزرگ اولین اعزامش جزیره مینو بوده، می گفت به شوخی می گفته می خوام برم براتون مینو بیارم. بابا بزرگم توی دارالخوئین پرواز کرد اما اولین سکوی پروازش خاک پاک جزیره مینو بود، می رم جزیره ببینم سکوی پرواز من هم می شه یا نه. من فکر می کنم جزیره، تکه زمینی محاصره شده در آب و آسمان، وقتی می گویند برای به جایی رسیدن، برای پرواز باید خود را به آب و آتش بزنی همین است، می روی جزیره، جزیره ای پر از آتش، آب هم که هست، یعنی راه نجاتی نیست، یک طرف آب، یک طرف آتش شاید حق انتخاب هم نداشته باشی که آب یا آتش بعد به ناگاه آسمان آغوش باز می کند و تو پرواز می کنی... پرواز...
|
| ::: ::: |
***************************************
|
:::: کودکان غزه را که می بینم ... :::: |
|
دلم سخت گرفته، با خود فکر می کنم من اینجا نشسته ام و به بهار در پیشم می اندیشم، آسمان آبی است و مردم در تکاپو، درختان شکوفه داده اند و زمین سبز شده، اصلاً انگار نه انگار با فاصله ی خیلی کم از ما، فاصله ای به اندازه ی دل یک مومن، آسمان غزه ابر هم به خود نمی بیند، فکر می کنم اصلا درختی مانده که به شکوفه زدن بیاندیشد؟ کودکان غزه همین اکنون را فراموش کرده اند چه رسد به اندیشیدن برای بزرگ شدن. با خود می اندیشم منِ انسان کامل از سوختن بیشتر درد می کشم یا آن کودک خُرد سال که لطافت را در همان پوست سوخته اش هم به راحتی می شود زیر انگشتان احساس کرد؟ مادر، مادر چه کند؟ کودک بازی گوش را کجا زندانی کند که آیا بلایی از آسمان بر سرش خراب نشود و خانه خرابش نکند؟ نه مادرم، عزیز دلم، این کودکان پرورش یافته ی جنگ و خون هستند، بازیشان سنگ انداختن و با نگاه خیره خیره با چشم های کوچکشان آن دشمن خبیث را حقیر کردن است. مادرم کودک تو رزق حلال پدرش را خورده و می دادند چگونه از همان کودکی بازی کند که بجنگد، نگران نباش مهربانم، خدا بزرگ است، خون کودک تو مانند یک مرد بر زمین می ریزد و می شکفد، خیالت راحت، مولایی چشم امید آمدن به خون کودک تو دارد، به انتظار های من، بی قرار نباش منتقمی در راه است، منتقم پهلوی شکسته ای و سرِ بر نیزه رفته ای، و منتقم خون کودک تو...
|
| ::: ::: |
***************************************
|
:::: من با چادر خود دوست هستم :::: |
|
آمده بود خانه یمان، یک دوست جدید، از چه رو نمی دانم اما به تازگی چادر به سر می کرد اما معنایش را نمی فهمید، علتش را نمی دانست شاید به تقلید و شاید هم به اجبار، آخرش نفهمیدم که چرا؟ از همه چیز و همه جا حرف زد، فقط چند بار هم از حسی که به چادرش نداشت گفت اما در حرفهایش خواستنی نبود که جوابی به او بدهم، آخر کار با خودم فکر کردم که نمی شود چیزی نگویم هرچند او نخواهد یه لحظه از فرست پیش آمده استفاده کردم و در برابر سوالی که نمی دانم خواسته یا ناخواسته از زبانش خارج شد که تو چطور به این راحتی چادر سر می کنی و اذیت نمی شی جواب دادم: "من با چادر خود دوست هستم". شب که رفت خانه یشان تلفن زد، گفت بین راه رفته مغازه ی چادر فروشی، گفت می خواهد چادری بخرد که با او دوست باشد.
|
| ::: ::: |
***************************************
|
:::: نامه ای برای تمام فرزندان شهید :::: |
|
خواهران و برادرانم سلام راستش همیشه با خودم فکر می کردم که مبادا کاری کنم، رفتاری داشته باشم، حرفی بزنم که حق خون شهدا را آنگونه که شایسته است به جا نیاورده باشم اما قافل از اینکه همه چیز خون شهید نیست، گاهی قلب یک فرزند شهید بیشتر از خون پدرش نیاز به حضور من و امسال من دارد. عزیزانم باور کنید این را نمی دانستم تا دیروز، که فرزند شهیدی به من گفت شما و هر فرد دیگر هرچه تلاش کنید برای کار کردن در مسیر شهدا و ادا کردن حق خون آنها هیچ گاه آنچه بر خانواده های شهدا گذشته را احساس نمی کنید. در آن لحظه خودم هم نفهمیدم چه جوابی دادم اما به یکباره تمام وجودم آتش گرفت، قلبم سوخت و چشمانم جایی را ندید تنها این جمله از حضرت امام (ره) در ذهنم تکرار شد که شما خانواده های شهدا زینب های صبر و زهرا های داغ و دردید. حالا از دیروز تا این لحظه که قلم نوشتن نامه برای شما را برداشته ام به اصطلاح خودم تلاش کرده ام که کمی خودم را جای شما بگذارم، بازی کودکانه ای است می دانم اما گاهی در بازی هم می شود کمی از حقیقت را فهمید و جرعه ای نوشید. از دیروز تا حالا انگار تمام خانواده های شهیدی را که می شناسم و نمی شناسم در جلوی چشمم راه می روند. بگذریم مقدمه طولانی تر از متن شود جالب نیست. عزیزانم، بردارن و خواهرانی که چشم هایم چشمان خسته ی تان را تا امروز چشم در چشم نشده، این خواهر کوچک شما به اندازه ی تمام سالهای زندگی اش که فکر می کرده کاری می کند و غافل بوده، غافل از قلب های خسته و چشم های منتظرتان شرمنده است، شرمنده ی کودکی تان که بزرگ شد به چه سختی و هیچ کس سنگینی این بار را بر دوش کوچکتان ندید، شرمنده ی بازی های که هم بازی پدر می خواست و شما نداشتید، شرمنده سفر هایی که مادر تنها مرد همسفر شما بود، شرمنده ی دستان مهربان مادرانتان که همیشه همراه بود تا شما تنهایی حس نکنید،شرمنده ی قصه های که از پدر گفت تا پدر بزرگ شوید و سراغ پدر نگیرید، شرمنده ی چشم های خسته ی مادرانتان که تا صبح نخوابید در کنج خلوتی برای تنها نماندن نشست. می دانم بعد این همه سال دیر است تازه آمدنم،اکنون با خود فکر می کنم باید دست آن فرزند شهید که مرا از خواب بیدار کرد ببوسم، هرچند دیر، اما بیدار شدن از خواب غفلت بهتر از در خواب ماندن و زندگی را از دست دادن است شما یاریم کنید بعد از این تا جبران کنم کوتاهی گذشته را عزیزانم.
|
| ::: ::: |
***************************************